جشنی که نامش را گذاشتم
جشن دلتنگی

شمع ها آرام آرام آب میشنود
شب میسوزد
سایه ات روی دیوار میخندد
شمع ها دارند سایه ات را نورانی میکنند
تو لبخند میزنی
شمع ها آب میشوند
آخرین شمع را که فوت میکنی
سایه ات گم میشود
و تو میروی
به آنسوی میدان
به دورهای دور!!!!
آرام میگویی خداحافظ!
و چشمانم مسیر رفتنت را بارانی میکنند!!!!!!
امضای تمام نوشته هایم:دل نوشته های محسن نامه رسان نامه هایم را برای بانوی برفی بخوان! 5/9/1388
شب 5 سالگی ام را بی تو
در هجمه ای از شمع های سپید
که شب سیاه را به صبح میدوختند
تا صبح لحظه رفتنت
و کلمه تلخ خداحافظ
با تمام خاطراتت خلوت کردم!
اما تو دیر نکردی مثل همیشه!
اینبار به هر خاطره ای که دست میساییدم نگاه تورا میدیدم!
با لبخندی بر لب دور میشدی!
باور نداشتم که در جشن دلتنگی من باشی!
با سایه ای سپید و دستهایی سرد............
کنار تمام خاطره ها
میخندیدی و برایم دست تکان میدادی
میخواستم با شکوه باشد!
اما بانوی برفی..........
بی حضورت شکوه معنی نداشت!
تو در جشن 5 سالگی ام بودی، بودی و من میدیدمت...........
حالا باور کرده ام که تو هم در جشن5آذر 88 من بودی!
خوابهای سپیدم هم رویایی بود
بانوی سپید پوش رویاها
حالا دوروز از 5سالگی ام میگذرد
.
.
.
میدانی بانو
درخت آرزوهایم......................
درخت پیر آرزوهایم با برگهای جوانش
و شاخه امید
که خشک شده
همیشه در آغوش من آرام میگیرد
حالا پس از عبور تو
پشت نگاه آینه
به چهره غمگین خود خیره شده ام
پشت 4فصل دیده گانم
جای نگاهی خالی است
چشمهایم را ساده هم که بنگری
جای خالی نگاهت پیداست!!!!
--------------------------------------------------------------------------------------------------
**پی نوشت:دلم گرفته!نمیدانم تاکید این نکته ضرورت دارد یا نه؟ اما شب 5آذر گوشه دنج خاطرات برفی کنار شمع هایی که آب میشدند تا صبح بیدار بودم........چند بار سعی کردم وبلاگ را به روز کنم...ولی به دلیل ترافیک بلاگفا و خستگی مفرط توان این کار نبود..............در هر صورت خیلی دوست داشتم...شب 5آذر در لحظه صفر وبلاگم به روز میشد..مسافری آمد که نمیدانستم می آید!.و این تاکید را با خودم دارم که هر سال در لحظه -0- 5آذر وبلاگم به روز شود. حس خوبی از این موضوع ندارم که خونه دلتنگی ام تو لحظه ای که یک هفته براش لحظه شماری کردم بی صدا باشه و پر از ترانه نشه..........
**پی نوشت:...................................................................................
**پی نوشت:حالا که دارم این مطلب را روی وبلاگ میگذارم در................. دارد برف می آید
حالا نیز در ازدحام خوابهای سیاهم باز هم با جامه ای سپید می آیی
می دانم که این فقط یک رویاست
اما
خواب سپید 5آذر را تو برایم ساختی
نگاه کن
باد برگهای زرد را میرقصاند
و برگهای زرد برایم چشن میگیرند
نگاه کن
در کوچه باد می آید
و نگاه خیس باران
چشمهایم را تر میکند
دلم میخواست
دستهایم را که باز میکردم
پر میشد از ..............................
مسافر لحظه های پاییزی من
پشت سر نگاهت
باران اشک ریخته ام
و حالا لحظه حضور با شکوهت در لحظه های من بارانیست
میدانی بانو!
این کلمات و این کاغذ سپید
خیلی کوچکند
و دستهای من آرام ارام
خیس خیس میشوند..............................
مسافر برفی کوچه های پاییز
زمان صفر است
درست لحظه ای که گفتی سلام
مسافر لحظه های برفی
هزار حرف نگفته را لای نقطه ها میگذارم
........................................................................
.....................................................................
.........................................................................
...................................................................
**پی نوشت:این شعر را در لحظه 0 که 5امین روز آذر تمام میشد نوشتم......اما.. از فرط خستگی نتوانستم روی صفحه وبلاگ قرار دهم
**پی نوشت2:این نوشته درست وقتی نوشته شده که بانوی برفی لحظه هایم گفت:سلام
**پی نوشت3:..............................................................

هر شب زیر این هجمه سیاه
آرام ورق میخورم
گوشه تقویمم مینویسم
" حیف از امروز که بی عشق به سرشد "
حیف از امروز
آه میکشم
چشمان سیاه شب ذوب میشود
و فردا روز دیگری رقم میخورد
حالا رسیده ام به شبی با شکوه
شبی که تو آمدی
امشب در آغوش تمام رویاهایم میروم
به خودم میگوییم داری از آن سوی میدان می آیی
به خودم دروغ میگویم
تورا میبینم
تورا در هاشور اشکی پشت غباری که نیستی میبینم
.
.
.
امشب کنار تمام خاطره هایت شمعی روشن کرده ام
و آرام آرام با تمام شمع ها آب میشوم
نگاه کن
امشب رویاهامان مرا به آغوش کشیده اند
امشب تمام من رویا شده
غرق رویا شده ام
و دستهایم در امتداد5آذر88 پر از خاطره های برفی
.
.
.
سوز برف می آید
تمام رویاها این جایند
خیبان ولیعصر با چراغهای تمام نشدنی اش برایم جشن گرفته
دستهایم را روی سنگ فرشهای ولیعصرکه میسایم
تو از آن سوی تمام میدانها می آیی
میخندی و دور میشوی
آرام به راه می افتم
پارک آرزوهامان یادت هست؟
پارک بیدهای مجنون
و بارانی که آرام آرام میبارید
دستهایم خیس میشود
و تو دور میشوی
.
.
.
صندلی خالی ات پر از گلهای سرخ شده
خوب که نگاه میکنم
سایه ات آنجاست
سایه سار امن گلهای سرخ
لحظه ای درنگ میکنم
پسری فال فروش!
زیر لب میخندم
در گوشش میگویم تمام فالهایت دروغ بود!
.
.
.
کوچه خاطره هامان
کافی شاپ قهوه های تلخ
جای خالی روبروی میز
و نگاهت...................
.
.
.
دلم برای یک شب سرد
چند قدم زیر چنارهای ولیعصر
کافی شاپ شبهای سرد
و اندکی درنگ
و نگاهت............
.
.
.
خیابان فاطمی
شب آرزوهایم
و نگاهت........
.
.
.
نگاه کن بانوی برفی
زیر نور ضعیف این شمع
تمام خاطره هایت
در امتداد 5آذر جان میگیرند
در آغوش خاطره هایت آرام گرفته ام
محکم به آغوششان میکشم
آنقدر که از من جدا نشوند
تمام دوستت دارم هایی را که به تو گفتم به آغوش میکشم
نفس میکشم
هوا پر میشود
از نسیم معطر تو
و من خیره به آنسوی خیابانها و تمام میدانها
که بانویی سپید جامه با دستهای برفی و چشمان...............
برای من دست تکان میدهد
.
.
.
تمام شمع ها آب میشود
مثل چشمان من
و تمام رویاهامان در من میخوابند
.
.
.
حالا شده ام 5آذر88
5 سالگی ام تمام میشود امشب
دلم میخواست
این شب را به تمام بی نهایت تمام لحظه هایم میرساندم
بانو دلم میخواست امشب با شکوه باشد
گرچه خوب میدانم........وقتی نباشی این حرفها بی معنی است
دلم میخواست.........
تنها لحظه ای ................................................................................
میدانم نمی آیی!
هیچگاه از آن سوی میدانها نمی آیی!
اما امشب شب آرزوهای محال است دیگر
.
.
.
چشمانم را که ببندم
شاید از آن سوی میدانها لبخند زنان بیایی
و5 آذر من ضرب شد در تمام لحظه هایی که ..................................
بانوی برفی
دارم زیر لب زمزمه میکنم
با تمام حسرت هایم،حسرت هایی که من جزئی از آنها شده ام
روزی دستانی داشتم که به دیوار فاصله هایت راه داشت
اما امروز با این دستهایی که کوتاهند
تنها زمزمه میکنم
"ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم"
5آذر را میبوسم
5آذر را به آغوش میکشم
و دستانم را تنها به دیوار آرزوهامان میسایم
دستهایم را که بو میکنم
بوی برف میدهد
بوی رویاهای برفی
و شبی سپید به اسم5آذر88
**پی نوشت:تمام نقطه چین های که گذاشتم و تمام حرفهایی که رویای برفی منند...هر کجای این دنیا که باشم.......5آذر هر سال چراغ رویاهامان را از همیشه روشن تر میکنم.............5آذر شب آرزوهای محال من است شبی که دوست داشتم و دلم میخواست..............................................................................................................................................
امضای تمام نوشته هایم:دل نوشته های محسن
نامه رسان نامه هایم را برای بانوی برفی بخوان!
4/9/1388

